تبليغاتX
دختر کبریت فروش
دلم میخواد حرف بزنم! خیلی زیاد! شاید همشون حرف حساب نباشه واسه همین باید کسی و پیدا کنم که بتونه من و واسه پرت و پلا گفتنم ساده ببخشه! کسی که بخواد بشنوه بخواد وقت بزاره بخواد  کمک کنه و مهم تر از همه بتونه کمکم کنه!!!! خدا رو شکر تنها نیستم ۱خونواده ی خیلی خوب دارم! ولی وقتشون اونقدر نیست که بتونن همه ی حرفام رو بشنون گاهی هم نمیتونن پرت و پلا گفتنم رو تحمل کنن!!! دوستای زیادی دارم که وقتش رو دارن ولی زیاد تمایل ندارن که خودشون رو درگیر کنن!!! یکیشون هم هست که میخواد کمک کنه ولی نمی تونه قبلا حرفام رو توی دفترم می نوشتم و خودم به خودم کمک میکردم ولی الان به جایی رسیده که خودم نمیتونم از پسش بر بیام!!! بیشتر اوقات خودم رو میزنم به کوچه ی علی چپ و میگم درست میشه ولی نمیشه! به قول حافظ :

آخر ز چه گویم (( هست از خود خبرم))؟ - چون نیست!

وز بهر چه گویم ((نیست با او نظرم))؟ - چون هست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:40  توسط هانیه | 
تند تند لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون! ۱نیگاه به ساعت انداختم دیدم دیرم شده باید دربست بگیرم! اولی قیافش خیلی خطرناک بود ، دومی بدتر! سومی ۱ آقای پیر بود که گفت کجا میخوای بری بابا! منم خوشحال سوار شدم! ولی بعد از چند دقیقه دیدم ای دل غافل آقاه ماکسیمم سرعتش ۶۰km/h !!!!! خولاصه چشمتون روز بد نبینه آخرهای مسیر پیاده شدم گفتم با تاکسی برم زودتر میرسم! دقیقا پام رو گذاشتم بیرون چند قدم برداشتم (دقیقا جلوی نگار خانه خیابانی شهربانی)۱کی از این بچه گداها گوشه ی مانتوم رو محکم چسبید، بهش میگفتم ولم کن محکم تر میچسبید ۱هو چشمم خورد به پلاستیک پولی که دستش بود، تو دلم گفتم عمرا به تو  من پول بدم!! خلاصه اینقدر تابلو بود که ۱خانوم آقا اومدن این بچه ی سمج رو ازم جدا کردن! راستش رو بخوای یکم ازش ترسیده بودم! ۱جور خیلی خاصی بود! مانتوم رو محکم چسبیده بود ، تو نگاش ۱ جورایی معصومیتی بود که با حرص و خباثت قاطی شده بود! جالبیش اینجا بود که هیچ حرفی هم نمی زد!!! ۵امین ترم از دانشگاه هم با سرعت به آخراش رسیده!! عجب سرعت سرسام آوری داره زندگی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:44  توسط هانیه | 
وقتی لحظه لحظه ها خاطرست! وقتی تو هر نفس اشتیاق داره شدید تر میشه! دیشب ۱ شب جالب ترسناک و پر هیجان بود! ۱ زلزله ی ۴.۹ ریشتری خونه ی ما رو تکون داد! من و خواهرم که چشمامونو وا کردیم دیدم همه چیز داره به طرز خیلی وحشتناکی میلرزه! اون لحظه مطمئن بودم که سقف اتاق می آد پایین!خواهرم بهم گفت شمارش معکوس رو شروع کن!کاملا منتظر بودیم بمیریم! که بابام اومد داد زد بیاین بیرون! ما هم بدو بدو اومدیم بیرون! برق هم قطع شد! ولی چون شب مهتاب بود حیاط روشن بود! ۱عالم سر و صدا توی فضا بود! همه همسایه ها بیدار بودن! ۱عالم ماشین می رفت و می اومد! خلاصه انگار نه انگار ساعت ۳شب! همه بیخواب بودیم! همگی به یاد زلزله ی بم افتادیم و کلی وحشت کردیم! من ۱لحظه رفتم توی خونه که موبایلم رو ور دارم، حس کردم جناب عزرائیل داره بدو بدو میکنه دنبالم!جدی جدی باورم شده بود که قراره بمیرم!دیشب واقعا حس کردم دوس ندارم بمیرم! فهمیدم چقدر خوشحالم که زنده ام! راستی ۸تا نظر برای پست ۸.۸.۸۸ گذاشتن! امروز ۱۳ آبان! یادش بخیر مدرسه که بودیم خوشحال میشدیم چون بهمون جایزه میدادن!  گاهی هم می بردنمون راهپیمایی! مرگ بر آمریکا و آتیش زدن پرچم آمریکا چه شور و حالی داشت! واسه ما تفریح بود! ولی الان به نظرم کار احمقانه ای! اینکه پرچم ۱ ملت و آتیش بزنیم و  محکوم به مرگش کنیم خیلی غیر اخلاقی! این طرز رفتار مال آدمهای خیلی عقب افتادست ، میشه ۱ جوره دیگه هم گفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:2  توسط هانیه | 
دیروز ۱ عالمه ۸ بود یادمه سال ۷۹ تلویزون ۱ سریالی بود که توش خانوم و آقاهه تاریخ عقدشون ۷.۷.۷۷ بود! وقتی دیدم کلی ذوق کردم! به مامانم گفتم ۸.۸.۸۸ دخترت عروس میشه! دیروز ۸.۸.۸۸ نه مامانم بود و نه دخترش عروس شده بود!!!! ولی روز خوبی بود! رفتیم اردو با دوستان! خیلی باحال بود! قرار بود ساعت ۴ مینی بوس بیاد! ساعت ۶شد هر چی میزنگیدیم جواب نمیداد! تاریک شده بود! همه ماشین ها داشتن میرفتن!داشتیم از ترس میمردیم!وسایل و ورداشتیم راه افتادیم! در کمال ناباوری مینی بوس اومد!! بعدشم اومدم خونه حاضر شدم رفتم تولد! به به! بزن و برقص! زندگی کاش همیشه اینقدر شیرین میشد! خدایا بازم شکرت!
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:44  توسط هانیه | 
حس می کنم پیاله ی عمرم داره لحظه لحظه پر تر میشه! شنیدین میگن بعد از ۲۰ سالگی آدم ها می افتن توی سراشیبی عمر! عمر ما هم طبق ۱ سری فرمول ریاضی فلسفی و منطقی شتاب متغییر داره! الان من تو ۱قسمتی از زندگی هستم که همه چیز داره با سرعت بیشتری میگذره! این رو دارم لمس میکنم! پس چرا بگذارم بیهوده بگذره!؟ جدیدا ساعت ۸.۵ صبح اگه کارم نداشته باشم خودم و به زحمت از تختم میکنم ، حس میکنم اگه بخوابم خیانت کردم به خودم! نمی خوام بایستم و پر شدن پیاله ام رو تماشا کنم! می خوام شتاب خودم رو با شتاب زندگیم تنظیم کنم! پیش به سوی ۱ زندگی پر بار! به قول حافظ :

به هرزه ،بی می و معشوق عمر می گذرد          بطالتم بس! از امروز کار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم داشت         بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:15  توسط هانیه | 
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

(لئو بو سکا لیا)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:1  توسط هانیه | 
به آرامی شروع به مردن میکنی

اگر سفر نکنی ،

اگر کتابی نخوانی ،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ،

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی شروع به مردن میکنی!

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی ،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

به آرامی آغاز به مردن میکنی!

اگر برده ی عادت خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روز مرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی!

اگر از شور و حرارت،

ار احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وا میداردند

و ضربان قلبت را تندتر میکنند

دوری کنی،

تو به آرامی شروع به مردن میکنی!

اگر هنگامی که با شغلت ، یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی ،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی ،

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی!...

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری کن

نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:54  توسط هانیه | 
"همه چیز خوبه! الهی شکر! " این جمله ای که جدیدا از دهن هیچ جوونی نمیشنوی! همه دارن غر میزنن! همه ۱۰۰برابر بیشتر از اینی که دارن میخوان! همیشه هم میگن خدایا تو که خیلی داری یکمم به ما بده! غافل از اینکه همینیم که داده از سرمون زیاده! کسی نیس بگه اول از پس همینایی که داری بر بیا بعدش بیشتر بخواه! مثال واقعیش همین جنابعالی(بابا بزرگ مرحومم ۱ کارگری داشت که به خودش میگفت جنابعالی منم از اون یاد گرفتم!) همش یه بند میگم خدا خیلی بد و بی معرفته چطور تونست مادر من و اینقدر ساده از من بگیره؟! الان که نیگاه میکنم به خودم میگم جای ایراد گرفتن از کار خدا یکم عاقل شو! حداقل از این اتفاق درس بگیر و قدر بقیه آدمهای دورواطرافت رو بدون! قدر سلامتی و خیلی چیزهای دیگه! خودمم دیگه خسته شدم از بس غصه ی چیزهای نداشته رو خوردم! همه ی این حرفها بهانه بود واسه اینکه بگم راضیم! خدایا شکرت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:6  توسط هانیه | 
دیشب توی تاکسی نشسته بودم آقای کنار دستیم پیاده شد ، آقای راننده ازش کرایه ۲ نفر رو  گرفت! بهش نیگاه کردم گفتم این آقا ۱ نفر بودن! چند بار از توی آینه به من نیگاه کردو دست آخر گفت من اصلا شما رو  که دوباره سوار شدین ندیدم!!!!   بعد رفتم ۱ مغازه در رو باز کردم وارد شدم ، چند دقیقه بعد فروشنده بهم گفت شما کی اومدین داخل ، من اصلا شما رو ندیدم! صبح امروز رو صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم!  تاکسی واسه ۱آقا ایستاد و اون آقا در جلو رو باز کردن و گفتن ببخشید من اصلا شما رو ندیدم  الان که فکر میکنم یکم می ترسم! یاد جمله ی پائلو کویلو می افتم که میگه باید به نشانه ها توجه کرد! یعنی اینها نشانه ی چی هستن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:50  توسط هانیه | 
به نظر شما همه چیز باید روی قاعده باشه؟ یا نه، ما هر جور که خواستیم میتونیم انجامشون بدیم؟ به قول انیشتن همه چیز روی کره ی زمین نسبی ! نمیشه گفت مطلقا لوبیا پولو باید گوشتش قیمه باشه میتونه چرخ شده هم باشه! ولی الان دوره دوره ی آزاد اندیشی ! ما حق داریم برای خودمون روش خاصی انتخاب کنیم! ولی دیگه نه زیادی خاص! من خودم رو آدم آزاد اندیشی میدونم! آدم ازاد اندیش باید بتونه با طرز تفکرهای مختلف کنار بیاد و بهشون حق بده ولی من بعضی اوقات واقعا نمیتونم ، بعضی طرز فکرا رو بپذیرم و زود میگم اینا احمقن!!!!! خدایا ببخش!  مثلا چند روز پیش ۱ خانومی توی تاکسی پیشم بود با چادر سیاه!از بدو ورود جوری من و نگاه میکرد انگار من جذام دارم! حس میکردم الان من و داره توی جهنم میان شعله های آتش تصور میکنه خلاصه موقعه ی حساب کردن کرایه سه ساعت زیر چادور داشت دس میکرد  تو کیفش، چون تاریک بود زیر چادورش نمیدید!!!!!!!! خداوندا پرودگارا خودت همه رو شفا بده!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:2  توسط هانیه |